پدر گرامی ما معمولا در بحث شیرین ازدواج از اصطلاح (قصه خره) استفاده می کنند، که البته اگر جریان قصه خره را بدانید می فهمید که حرف ابوی ما بی حکمت نیست.

در نقل آمده :

 روزی ملا نصرالدین در یک هوای سرد پاییزی وقت شام به خانه آمد و زیر کرسی گرم فرو رفته و عیال محترم هم یک آش لذیذی برای ملا آورده و ملا پس از خوردن آش و حتما پشت بندش یک چایی نبات، حسابی کیفور شده بود که چشم اش به آقا زاده که شبیه مادر مرده ها زیر کرسی خوابیده بود افتاد و به عیال که قلیان را چاق کرده بود در همان حالت خوشی و خرمی (اصطلاحا در علوم اجتماعی گفته می شود بالاترین سطح امید به زندگی ) گفت:

- این بچه هم پشت لبش سبز شده باید کم کم فکری برایش بکنیم ، گناه دارد ببین تو درو همسایه یک دختر مقبول برایش پیدا کن.

-آخه مرد با کدوم پول هوا ورد داشته عروسی راه بیندازی؟!

-ای بابا سخت نگیر این بچه گناه دارد ، اصلا همین خره را می فروشم بچه ام را داماد می کنم.

-مرد الآن سرت گرم است یک چیزی می گویی ، این خر سنگ دست ماست بفروشی خودمان چه کنیم

و ...

این بحث ادامه داشت و پسر ملا هم با اینکه خواب بود! با دقت تمام گوش می کرد که این قصه به کجا خواهد رسید که بلآخره ملا آن شب از بحث خسته شد و خوابید و شب های دیگر هم کلا بحث فراموش شد .

پسر ملا به امید جریان خره هر شب سر شب زیر کرسی می خوابید تا شاید این بحث ادامه بیابد ولی هر شب بحث از همه جا بود، الا خره...

تا اینکه یک شب تحمل اش تمام شد و سر از زیر کرسی بیرون کرد و با عصبانیت گفت :

ای بابا نمی خواهید تکلیف این خره را روشن کنید؟!!!

***

 دوستان ما یک جوری از ازدواج صحبت می کنند که آدم تصور می کند کار با یک خر که هیچ با هزار خر هم حل نمی شود .

یکی از دوستان می گفت هر جا می رویم خواستگاری وقتی می گویند داماد چه کاره است و ما می گوییم فعلا دانشجو است، یک جوری آدم را نگاه می کنند که انگار گفته اند داماد ، جنونی ، وبایی ، ایدزی یا همچین چیزی دارد.

خداوندا به حق این شبهای عزیز جریان خره را برای همه جوانان ...